در میان انبوه چیزهایی که آموختم، یکی در ذهنم مثل رد نور ماند: دنیا دو دسته آدم دارد؛ آنهایی که بشقابشان را به پیشخدمت میدهند و آنهایی که نمیدهند.
آنهایی که بشقاب را به تو میدهند، همانهایی هستند که میبینندت،
میفهمند که اینجا ایستادهای و با تمام توان کار میکنی.
وقتی غذایشان تمام میشود و تو پیش میروی تا ظرفها را ببری،
بشقاب را برمیدارند و به دستت میدهند،
تا مجبور نباشی خم شوی و خطر افتادن قاشق یا چنگال از میان ظرفهای دیگر تهدیدت کند.
اغلب هم یک «مرسی» ساده میگویند، انگار نه انگار که لطف را تو نیستی که میپذیری، بلکه خودشان کردهاند.
یادم هست گاهی دلم میخواست همانجا در آغوششان بکشم.
حرکتی کوچک، بیهزینه، اما پرمعنا.
همیشه این آدمها را دوست داشتم، چون اغلب فروتناند،
شأن تو را میشناسند و تو را مثل خدمتکاری بیارزش نمیبینند.
میدانند که بخت و اقبال چه اندازه در این نقش دارد:
اینکه امروز آنها نشستهاند و غذا میخورند، و تو ایستادهای و کار میکنی.
در زندگیام پای یک سفره با آدمهای زیادی نشستهام؛
نویسندگان، سیاستمداران، حتی گاهی چهرههای تلویزیونی.
بیشترشان ـ با وجود قدرت و شهرت و گاهی حتی خوشبرخوردی ـ از همان دسته بودند که بشقاب را نمیدهند.
برخی حتی با پیشخدمتها بدرفتاری میکردند.
اما دیروز… دیروز ناهار را با «کلارا سانچس» خوردم.
نمیدانم میشناسیدش یا نه؛ نویسندهای که میلیونها نسخه کتابش در جهان فروخته شده،
کسی که هر دلیلی دارد تا احساس کند به قله رسیده است.
و با اینهمه… «کلارا سانچس» بشقابش را به پیشخدمت میدهد.
رسیدن، آن نیست که جمعیتهای انبوه برایت هلهله کنند یا حسابت سر به فلک بزند.
رسیدن یعنی هر چقدر بالا بروی، هنوز همان آدم باشی که بشقابش را به پیشخدمت میدهد.
— یادداشت منتسب به:
انریکو گالیانو
پ.ن: انریکو گالیانو، نویسنده و معلم ایتالیایی، با رمان Eppure cadiamo felici (و با این همه، شاد سقوط میکنیم) شناخته میشود.
کلارا سانچس، نویسنده پرفروش اسپانیایی و برنده جوایز بزرگ ادبی، با Lo que esconde tu nombre (آنچه نامت پنهان میکند) مشهور است.


دیدگاهتان را بنویسید