میهمان‌نوازی؛ یادگیری از رنج و روایت

·

·

این روزها، عدم‌قطعیت در وجود ما رخنه کرده است؛ در رفتن و ماندن، در جنگ و صلح، در گذشته و آینده. نگاهی دوگانه بر ذهن ما سایه انداخته و صنعت مهمان‌نوازی، همچون همیشه، روزهای پرتلاطم‌تری را تجربه می‌کند.

یادم می‌آید روزی در مهمان‌سرای عباسی، مهمان مدیر مجموعه آقای جوادپور بودم. آن روزها، اسیدپاشی در اصفهان همه را نگران کرده بود. ایشان گفت: «در چنین اتفاقاتی،اولین ضربه را همیشه گردشگری می‌خورد و آخرین صنعتی است که بهبود می‌یابد.»حالا که درد وطن، درد تجاوز به حریم امنیت است، روح و جان میزبان و مهمان هر دو خسته و درمانده شده. امنیت در بیشتر نقاط ترک برداشته، و دوستانم در هتل‌ها و رستوران‌ها به دنبال تصمیم‌هایی سرنوشت‌سازند. برخی با قلم‌هایشان کوشیده‌اند تا چشم‌اندازی از آینده‌ای نامعلوم صنعت ترسیم کنند؛ آینده‌ای که با جنگ مخوفی آغاز شد و اکنون در میانه‌اش هستیم. عدم‌قطعیت روی عدم‌قطعیت با درون‌مایه جنگ و ناامنی انباشته شده. نمی‌دانم چرا، اما این حرف‌ها مرا تکان داد.

ما که روز اول پا به این صنعت گذاشتیم، فهمیدیم که گردشگری در ذات خود عدم قطعیت است و پیش‌بینی‌ناپذیری؛ و هنر ما در همین خوانش ناگزیر از ناخوانده‌هاست. آن هم در سرزمینی که جغرافیایش، خود تجسم بی‌قراری است.
تاریخ ما نیز پر از رویدادهای پیش‌بینی نشده است. زندگی در ایران مانند بندبازی است، و کار در صنعت مهمان‌نوازی، حرکات آکروباتیک روی همین بند باریک. آنچه فردای ما را می‌سازد، ریشه در خیال و آرزوی امروزمان دارد. اما خیالِ با جنگ و نگرانی، روح ما را در جنگ نگه می‌دارد—جنگی که نیستی است و هراس از نابودی.

ما مردمان خیالِ معنی و زیبایی‌ایم. از دل نیستیِ کویر، زیبایی‌های کاشان، یزد و ماهان را آفریدیم. در طول قرن‌ها، از رنج و محنت، لطافت و معنایی ساختیم که زاییده ذوقمان بود. اما امروز در گردشگری، گویی بازاریابی، روی مهمان‌نوازی سایه انداخته. ذوق میزبانی زیر آوار آن مدفون شده. در این روزگار بی‌قرار، کافیست بار دیگر «خودِ خودِ مهمان‌نوازمان» باشیم.

فرق است میان مهمان‌نوازی و گردشگری: مهمان‌نوازی، جشنِ حال و اکنون است برای رسیدن به لحظه‌ای مشترک. نقب زدن به دل آدم‌هاست از راه هم‌نشینی و هم‌دلی. مهمان‌نوازی یعنی ماندن، اما گردشگری یعنی عبور و رفتن. در حال بمانیم و حال خوب بسازیم—فردا، ریشه در امروز دارد.

این روزها کتاب شهرازنو را می‌خوانم؛ مجموعه‌ای از مقالات درباره تاب‌آوری شهرها و مردمانشان در برابر فاجعه. چگونه برخی شهرها پس از ویرانی‌های بزرگ، دوباره برخاسته‌اند؟ مقاله «کوین رُزوارو» دو نمونه کلاسیک را بررسی می‌کند: آتش‌سوزی بزرگ شیکاگو (۱۸۷۱) و زمین‌لرزه سان‌فرانسیسکو (۱۹۰۶). او نشان می‌دهد که برای آمریکایی‌ها، فاجعه هرگز پایان راه نبوده، بلکه محرکی برای پیشرفت بوده است. رُزوارو از «تخیل روایی» می‌گوید: فاجعه وقتی روایت شود، دیگر تصادفی و بیمعنا نیست، بلکه داستانی می‌شود آموزنده و امیدبخش—داستانی که بازماندگان را به بازسازی فرامی‌خواند.

ما نیز به هم‌نشینی نیاز داریم—به هم‌دلی و خیال‌پردازی جمعی. باید داستان خود را بازگو کنیم. بازاریابی تنها ابزار است، نه هویت ما. مهمان‌نوازی، هنرِ ماندن و ساختن از دلِ نیستی‌هاست—همان‌گونه که همیشه بوده‌ایم.



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *